تبلیغات
World ʇəɹɔəS ! - ♛بخند.. بلند بخند... با درد بخند... با اشک بخند... ولی فقط بخند... نزار بفهمن چقدر داغونی :)... ♛
نویسنده : [ Xχ_нυηнαη_ѕнiρєя_94.00.88.7_Xχ ]∞


نتیجه تصویری برای ‪sad girl pinterest‬‏

مامانم از باشگاه اومد ...
گفت دوستت میگه میخواد ببیندت
گفتم چرا ؟ =/ جدی ؟ کدوم دوستم ؟
- همون فرنوش که میگفتی هفتمه
+واقعا ؟ چرا ؟
-چون اون میخواد از این شهر بره ...
:)
درسته ... یکی از بهترین دوستام که تقریبا همه ی زنگ تفریحا با اون بودم میخواد... بره :")
شاید دیگه هیچوقت نبینمش
شاید سال بعد یکم تنها باشم
شاید...شاید با دوستام تو یه کلاس نیوفتیم و دوباره مجبور باشم رو یه نیمکت خالی تنها بشینم ...
شاید وقتی با دوستام تو یه کلاس نباشیم باز موقع گروه بندی باید ساکت بشینم تا اون تَه مَها ی بچه دماغو موند با اون هم گروهی شم ...
شاید با شقایق تو یه کلاس نیوفتم... شاید سحر دوباره باعث تنهاییم شه...
شاید.. شاید... شاید ...
اینا همه ی شاید هاییه که تو ذهنم میچرخن و منو اذیت میکنن 
نمیزارن بدون ترس به ایندم فکر کنم ...
درسته... من از تنهایی میترسم... همتون از تنهایی میترسین
 فرنوش به خاطر بیماری مامانش مجبورن برن تهران تحت درمان...
مامانش ام اس داره...
هر روز که مدرسه میومد شاد و شنگول بود ، اما یکم بیشتر که حرف میزدی میفهمیدی چقدر تو زندگیش درد داره :)
با این حال اون همیشه جز رتبه های تاپ مرات بود
و خیلیییی درسخون بود
مامانش داشت ارشد فیزیک میخوند 
میخواستن برن خارج کشور اما به خاطر بیماری مامانش راشون ندادن " میخواستن برن پاریس "
خیلی به خاطر بیماری مامانش ناراحت بود
هر روز غذا مجبور بود سبزیجات بخوره یا اصلا هیچی نخوره چون مامانش نمیتونست اشپزی کنه و غذاهاش بدمزه بودن
وقتی میومد مدرسه با ذوق پشت در کلاسم می ایستاد تا بیام بیرون و با هم بریم بوفه
همیشه انقدر گرسنه بود روزی 7 تا بستنی با یخمک و ابنبات و پشمک و کاکائو و... میگرفت !
حتی بعضی موقع ها دو تا میگرفت تا با هم بخوریم ..برای تولدم زود تر از همه کادو داد...
اون یه لیوان زرد و خوشگل بود
هیچوقت ازش استفاده نکردم
توی کمدم گذاشتم تا مبادا بشکنه " خیلی سنگین بود "
من خیلی فرنوشو دوست داشتم... بهترین کسی بود که میشناختم... 
همیشه به من میگفت سفید برفی ._.
خیلی خوش خنده بود :)
با اون پوست سفید و قد بلند و دندونای خرگوشیش =^=
چشمای درشت و مژه های بلندی که هیچوقت یادم نمیره...
تصویر قشنگش همیشه توی ذهنم میمونه... ^-^
حتی اگه یروزی فراموشم کنه و با دوستای جدیدش سرگرم باشه...بازم به یادشم
کسی بود که هیچوقت منو تنها نذاشت...
کسی که هر روز صبح با سگش میومد در خونمون تا با هم بریم ایستگاه و سوار اتوبوس بشیم ...
سگ کوچولو و سیاه سفیدش...
اسمشو یادم نمیاد ... دو تا سگ داشت اسم یکیشون پنی بود ولی اونی که هر روز با قلاده میاورد دم خونمونو اسمشو یادم نیست... اوه... من چقد احمقم ^^'
کاش امسال نمیرفت... کاش میموند... کاش میتونستم کاری کنم که بمونه ...
کاش قدرتشو داشتم که مجبورشون کنم بمونن...
من از زندگیم متنفرم...
بعضی وقتا به این فکر میکنم اون خدایی که حواسش به همه هست ...
چرا به من توجهی نمیکنه :) ؟
چرا حال منو نمیفهمه :)) ؟
چرا به من نگاه نمیکنه ...
چرا درد من براش مهم نیست....
وقتی نمیتونه همه ی ادما رو خوشبخت کنه... چرا به وجودشون میاره تا زجر بکشن ؟ :)))))
حالم از دنیا بهم میخوره
از زندگی کردن ...
از ترس ...
از خیلی چیزا !!!
پ.ن : امروز قراره برم باشگاهی که مامانم میره و ببینمش ، براش یه کادو خریدم ، یه ست لباس و شلوار که عین اونو برای خودمم گرفتم ، فکر کنم امروز اخرین باری باشه که ببینمش...
:)




دیدگاه ها : هیچی نمیخوام :)
آخرین ویرایش: پنجشنبه چهارم مردادماه سال 1397 ساعت 10 و 42 دقیقه و 17 ثانیه