تبلیغات
World ʇəɹɔəS ! - ♛ انشایی که برای امتحان نوشتم + لظفا تا اخر بخونید و نظرتونو بگینننن ♛

♛ انشایی که برای امتحان نوشتم + لظفا تا اخر بخونید و نظرتونو بگینننن ♛

چهارشنبه بیستم دیماه سال 1396 ساعت 09 و 45 دقیقه و 30 ثانیه

نویسنده : [ Xχ_нυηнαη_ѕнiρєя_94.00.88.7_Xχ ]∞





Hi


تصویر مرتبط

سلع :-:

قرار بود متن انشایی که برا امت نوشتمو براتون بنویسم

عخه خععلی خوب نوشتم ^^

باید بگم ک من ن اهل کتاب خوندنم ن چیزیع

پ کاملا خودیه :]

از بین موضوع های :

1-صدای بارش باران

2- زیبا ترین روز از روز های بهاری

3- اگر من یک معلم بودم

من گزینه ی اولو انتخاب کردم و 

اگه متنمو بخونید تصویر میاد تو ذهنتون *^*

خیلی دوست دارم بخونید تا اخر و نظرتونو بدین

(پسد ثابت بگین نظراتو)

کم کم دارم به این پی میبرم که نوشتن میتونه

 احساساتمو بیشتر 

و واضح تر بیان کنه ^^

باید بگم که سر جلسه

 کلاااا ذهنم انیمه ای شده بود !

یعنی همه ی این توصیفام انیمه ی ذهنم بود !


خاب منتظر چی عسدین برین ادامه دیگه =>

زیر درختان رنگی قدم میزنم و به آسمان مینگرم . زیباست . اسمان دلگیر است و بوی مِه همه جا پیچیده است . به سمت نیمکت های چوبی پارک می روم تا کمی بنشینم و از این منظره ی زیبا لذت ببرم . با نفس هایم میتوانم مِه ها را جا به جا کنم ! میتوانم قطره های آب را روی موهایم حس کنم و نفسی تازه را تجربه کنم . به دنبال توصیف های بیشتری گشتم تا پاییز را زیباتر معنی کنم اما ناگهان...
صدای مهیبی همه جا را میلرزاند !
انگار باید از روی نیمکت چوبی بلند شوم و جایم را به قطره های باران بدهم . کلاهم را روس سرم کشیدم و با صورتی افسرده راه خانه را دنبال کردم . انگار خیلی از باران دلگیر بودم و حتی نمیخواستم یک لحظه هم انرا تحمل کنم . باران شدید و شدیدتر میشد ، نمیخواستم بیشتر از این خیس شوم و سرمای پاییز مریضم کند. به زیر یک آلاچیق چوبی رفتم و گل های روی سقفش را نگاه کردم تا قطرات باران را نبینم . کمی بعد به خواب رفتم...
رویایی زیبا دیدم اما نمیدانم چه شد که میان آن رویای زیبا از خواب پریدم ! باران قطع شده بود...
فکر کنم فهمیدم چرا از خواب پریدم . باران مانند لالایی پاییزی مرا به خواب فرو برده بود و حالا که قطع شده گویا دلتنگش شده ام . مگر میشود ؟ من تا همین چند لحظه پیش از باران بیزار بودم ! اما الان ...
مثل اینکه اشتباه بزرگی کردم ، من دل باران را شکستم و او انیگونه مرا با نبودنش غمگین میکند ...
از اول مینویسم.
پاییز یعنی باران !
بارانی که روی برگ های خسته سنگینی میکند تا آن ها را فارغ کند . تا با برگ های آسوده زمین را زیبا کند و یا حتی مرا به خواب ناز فرو ببرد...
باران یعنی تازگی ، یعنی از بین بردن کینه ها و بدی ها ...
این را میتوان از افتادن برگ های خسته فهمید ...

*mHzWd*







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه بیستم دیماه سال 1396 ساعت 10 و 09 دقیقه و 33 ثانیه