Follow or Dashboard


♛Bℓαcк ωι∂σω♛ ♛وب عانجی یاماتو جونز^ ^♛ ♛وب اکتویا ژون ^-^♛ ♛سارا (ددی بزرگـ)♛ ♛ فن کلاب رمان دابل اسی ♛ ♛وب بهار ژون آجییییم♛ ♛وب آتوسا جونمممممم >0♛ ♛وب فاطمه جون ♛ ♛ وب سارا جون ♛ ♛ وب انیمیشنی رینبوشای جون ♛ ♛ققنوس جونم♛ ♛سارینا جون♛ ♛مهتاب جونم♛ ♛وب ادریانای 2 ملقب به مبینا♛ ♛وب مهستی جون♛ ♛میساکی می جون♛ ♛میس بارانا جون♛ ♛وب مهشاد جون خواهر کوچیکم♛ ♛وب ارورا جون♛ ♛ وب سارینا جون دوست مهربونم ♛ ♛ وب شاینی دش جون ♛ ♛ پونی شاپ (از نظر من بهترین وب کد سازی)♛ ♛یسنا و باران♛ ♛وب کد وینکس♛ ♛ وب دیانا جون ♛ ♛ وب هانی جون ♛ ♛وب ریون ژون♛ ♛ وبـــ نازنیـــن ♛ ♛ کد های پونی کوچولو ♛ ♛ دَبیرِســـتآنِ سر نوشت هآ ♛
♛ انشایی که برای امتحان نوشتم + لظفا تا اخر بخونید و نظرتونو بگینننن ♛
×●●[ ∂mαhzw ]◇×◆
نظرات() • چهارشنبه بیستم دیماه سال 1396• ساعت 08 و 45 دقیقه و 30 ثانیه





Hi


تصویر مرتبط

سلع :-:

قرار بود متن انشایی که برا امت نوشتمو براتون بنویسم

عخه خععلی خوب نوشتم ^^

باید بگم ک من ن اهل کتاب خوندنم ن چیزیع

پ کاملا خودیه :]

از بین موضوع های :

1-صدای بارش باران

2- زیبا ترین روز از روز های بهاری

3- اگر من یک معلم بودم

من گزینه ی اولو انتخاب کردم و 

اگه متنمو بخونید تصویر میاد تو ذهنتون *^*

خیلی دوست دارم بخونید تا اخر و نظرتونو بدین

(پسد ثابت بگین نظراتو)

کم کم دارم به این پی میبرم که نوشتن میتونه

 احساساتمو بیشتر 

و واضح تر بیان کنه ^^

باید بگم که سر جلسه

 کلاااا ذهنم انیمه ای شده بود !

یعنی همه ی این توصیفام انیمه ی ذهنم بود !


خاب منتظر چی عسدین برین ادامه دیگه =>

زیر درختان رنگی قدم میزنم و به آسمان مینگرم . زیباست . اسمان دلگیر است و بوی مِه همه جا پیچیده است . به سمت نیمکت های چوبی پارک می روم تا کمی بنشینم و از این منظره ی زیبا لذت ببرم . با نفس هایم میتوانم مِه ها را جا به جا کنم ! میتوانم قطره های آب را روی موهایم حس کنم و نفسی تازه را تجربه کنم . به دنبال توصیف های بیشتری گشتم تا پاییز را زیباتر معنی کنم اما ناگهان...
صدای مهیبی همه جا را میلرزاند !
انگار باید از روی نیمکت چوبی بلند شوم و جایم را به قطره های باران بدهم . کلاهم را روس سرم کشیدم و با صورتی افسرده راه خانه را دنبال کردم . انگار خیلی از باران دلگیر بودم و حتی نمیخواستم یک لحظه هم انرا تحمل کنم . باران شدید و شدیدتر میشد ، نمیخواستم بیشتر از این خیس شوم و سرمای پاییز مریضم کند. به زیر یک آلاچیق چوبی رفتم و گل های روی سقفش را نگاه کردم تا قطرات باران را نبینم . کمی بعد به خواب رفتم...
رویایی زیبا دیدم اما نمیدانم چه شد که میان آن رویای زیبا از خواب پریدم ! باران قطع شده بود...
فکر کنم فهمیدم چرا از خواب پریدم . باران مانند لالایی پاییزی مرا به خواب فرو برده بود و حالا که قطع شده گویا دلتنگش شده ام . مگر میشود ؟ من تا همین چند لحظه پیش از باران بیزار بودم ! اما الان ...
مثل اینکه اشتباه بزرگی کردم ، من دل باران را شکستم و او انیگونه مرا با نبودنش غمگین میکند ...
از اول مینویسم.
پاییز یعنی باران !
بارانی که روی برگ های خسته سنگینی میکند تا آن ها را فارغ کند . تا با برگ های آسوده زمین را زیبا کند و یا حتی مرا به خواب ناز فرو ببرد...
باران یعنی تازگی ، یعنی از بین بردن کینه ها و بدی ها ...
این را میتوان از افتادن برگ های خسته فهمید ...

*mHzWd*





Tsgs: