تبلیغات
World ʇəɹɔəS ! - ♛ انشایی که برای امتحان نوشتم "لطفا بخونین حتما " ♛

♛ انشایی که برای امتحان نوشتم "لطفا بخونین حتما " ♛

چهارشنبه نهم خردادماه سال 1397 ساعت 10 و 10 دقیقه و 37 ثانیه

نویسنده : [ Xχ_нυηнαη_ѕнiρєя_94.00.88.7_Xχ ]∞
ارسال شده در: ♛ EXO ♛ ،



سلم دوزتان :-:

امروز امت انشارو عم دادم و امتحانام تمومید *0*

احساس میکنم متن قشنگی رو نوشتم چون نه از جایی تقلید کردم

و اینکه من اصن علاقه ای ب نویسندگی ندارم ...

بین سه تا موضوع ک داده بودن :

اگر معلم نگارش بودم ...

خاطرات سال هشتم ..."کاکتوصن خاطره هام به خودم مربوط میشن خیلی خیتن "

یک قطره هستید که از ابری میچکد ...

گزینه ی اخر رو انتخاب کردم ^-^

خدایا یه چیزایی میومد تو ذهنم |: ... از بریباخ تا اهنگای رَپ :|

خوشحال میشم متنش رو بخونید ، مخصوصا دوستام .

دوست دارم نظرتونو راجبش بدونم :-: ؟

برای خوندن برید ادامه مطلب ^^


Se os olhos são as janelas da alma, por quê as pessoas nunca reparam o quanto a minha sofre e grita por ajuda?

"دلم میخواهد همینجا در آسمان بمانم ، از سقوط روی برگ درختان بیم دارم ، دلم نمیخواهد زلالی خود را فدای شستن برگ های خاکی کنم"این ها سخنان و حرف های دل یک قطره در دل ابر بود . قطره ای که میخواست تمام عمرش را در اسمان بگذراند و حتی یک بار هم زمین را از نزدیک نبیند . از تیره شدن آسمان به شدت میترسید و هر گاه طنین رعد و برق به گوشش میرسید ، احساس میکرد زندگی او به پایان رسیده و سفت به ابر میچسبید تا مبادا رها شود ! روزی از روز ها که قطره به خواب رفته بود ، ابر مهربان او را ارام و اهسته رها کرد ...
مدتی گذشت ، چشمانش را باز کرد ، گویا رویایی عجیب میدید ! این برگ های سبز ، این گل های خوشبو این پروانه های رنگارنگ .. این ها چیستند ؟ اینجا کجاست ؟همینطور که متعجب به اطراف خود مینگرید ، ناگهان از روی برگ سُر خورد و بر روی بال های یک پروانه ی آبی فرود آمد . نرمی بال های پروانه او را یاد آغوش ابر می انداخت و آن قطره برای لحظه ای احساس آرامش و امنیت کرد و با دیدی مثبت دوباره به اظراف خود نگاه کرد .
او که در زندگی اش جز رنگ سفید ، آبی و خاکستری رنگی را ندیده ، حال چگونه میخواهد این رنگ ها را توصیف کند ؟حسرت میخورد ، حسرت روزهایی را که میتوانست میان این همه رنگ سپری کند ، شاید اگر زود تر سقوط میکرد سردی هوا امانش میداد تا کمی بیشتر رنگ های مختلف را احساس کند اما حال که هوا گرم شده است ...میترسد که پر بکشد و دوباره به آغوش ابر بازگردد . پروانه پرواز کرد و قطره بر روی زمین افتاد ، بوی خاک یکی از بهترین بو هایی شد که تا به حال تنفس کرده بود و کم کم به خواب فرو رفت ...
وقتی چشمانش را باز کرد منظره ای تکراری دید و خاطراتش را برای ابر و دیگر قطره ها تعریف کرد و باعث شد قطره های دیگر هم با خوشحالی چشم انتظار سقوط باشند . فصل بعد قطره ها همگی با هم باریدند و اسمان شهر ها را از هر لحظه ای زیبا تر کردند . 
چه خوب است برای یکبار هم که شده با ترس خود رو به رو شویم ، از کجا معلوم ؟ شاید آن ترس به رویایی شیرین تبدیل شود ! مانند قطره ای که با دوستانش زیباترین منظره را برای همگان ساخت !






کپی ممنوع دیه افرین :|
بعی بای .-.




دیدگاه ها : پست ثابت ^-^
آخرین ویرایش: شنبه بیست و ششم خردادماه سال 1397 ساعت 14 و 23 دقیقه و 36 ثانیه