تبلیغات
World ʇəɹɔəS ! - ♛ :) ؟ :( ؟ ♛

♛ :) ؟ :( ؟ ♛

جمعه یازدهم خردادماه سال 1397 ساعت 12 و 04 دقیقه و 06 ثانیه

نویسنده : [ Xχ_нυηнαη_ѕнiρєя_94.00.88.7_Xχ ]∞

نتیجه تصویری برای ‪pink kawaii girl picture‬‏



هِی گَیز :----:
وععع من عمروز خ بهم ریختم =((
الانـ ک در حال حاظر ی چن روزی رفدیم پیش فامیلـ ._.
بعد طبق معمول من و دختر خالم رفتیم با هم بیرون :--:
اونم با دوست دختر خالم (بهار ) و دختر خالعش (نازی) :-:
ساعت 11 صبح =....= شایدم زود تر -ــ-
پسرخالمم ماشینو برداش تا ی جاهایی بامون بیاد :-:
سگ دختر خالم بنی عم همراهمون بود -.-
 " من عاشق حیوونام ولی از نزدیک شدن بهشون به شدتتتتت میترسم !!!"
سگشون تقریبا خیلی بزرگه ینی اگه رو پاش وایسه تا شکم منه ._.
"البته شاید من خ کوتا باشم چمد :| "
من ک پشت نشسته بودم با نازی داشتیم عکساشو میدیدم و کلی میخندیدیم :-:

Pop team Epic

*نازی دختر باحالی بید هنرستان میره و طراحی مد میخونع بهارم همینطور *^*
خ خوشمل و خیلییی قد بلنده موهاش در اصل بوره ولی مشکی 
رنگ کردع و چشمای سبز عسلی دارع *-* یه کوشولو عم تپله اما اصن ب چش نمیعاد -.-
*من و نازی خیلی با هم دوستیم ^-^

如月憂►2月以降お仕事募集中 on Twitter: "おめめ #落書き #ポプテピピック… "
如月憂►2月以降お仕事募集中 on Twitter: "おめめ #落書き #ポプテピピック… "

*بهاری عم یه خورده تپله و چشمای سبز عسلی داله *-* 
موهاش خیلییییی بوره اما مشکی کرده اونم *-*
یه دختر فوق العاده مهلبون و دوس داشتنیعو خوشمل ^-^

* دلارام یا دلوش دختر خالم موهای بوری داره و علاقه ی زیادی به برنزه بودن داره :)
همیشه کرمای برنزه استفاده میکنه تا تیره تر به نظر بیاد موهاشم مشکی کرده *^*
و علاقه ی زیادیم به میکاپ داره *^*

بعد نازی مث دخترای دیگ نیس هی عکسای ناناس از خودش بگیره ._.
بیشتر اوقات ادا درمیاره تا با دیدن عکساش خندش بگیرع -.-
خلاصه من و نازی پشت ماشین یه هر هری گاذاشته بودیم پنجره هام پایین
اهنگم ولوم دادیم بعد مث چی تیپ زده بودیم پسرخالمم داش گاز میداد :|
یهو دیدیم یه ون پشت سر چن تا ماشین داره میاد =|
دختر خالم داد زد بچ ها ونـــــــــــــ ===||||
عاغا منم ک مث صَج با دیدن این فیلما و کلیپای گشت ارشاد از ون میترسیدم ک نگو ::||
*من دو تا تعهد دارم :|
یهو گریم گرف :||||
پنجره هارو دادیم بالا :| نازی هی سرمو ناز میکرد میگفت ول کن بابا با ما کاری نعاره =|
بهارم هی نازم میکرد :|منم اون وسط مونده بودم چیکار کنم خیلی خجالت میکشیدم :|
گفتم من ک گریه نمیکنم :|||| بعد سرمو کردم تو گوشی نازی :|
اوناعم فهمیدن اذیت شدم دیه ب روی خودشون نیاوردعن :|
بعد رفتیم جلو تر جلویع ی کافی شاپ پارک کردیم من و دختر خالم دلوش
 و نازی و بهاری رفتیم نشستیم رو صندلی تا
بستنی سفارش بدیعم :-:
من و نازی مث هم تیپ زده بودیم .ـ. 
اون ازین هِد پاپیون قرمزا ک مث تل میمونع برام عاورده بود خودشم یکی مث اون زده بود
منم عاشخ تلش شدم زدم سرم دوتامون تیپ قرمز مشکی زدیم "
بعد گارسونع ک عومد سفارش بگیره گفت :
 به به چه دخترای خوشگلی :)
 شما دو تا باهم خواهر عسدین ؟ :)
منم خیلی جدی گفتم : فک نکنم ب ی گارسونع بستنی فروشی ربطی داشته باشه :/
زود سفارشمونو بگیر کار داریم :/
بعد گارسونع رید تو خودش انقد خجالت کشید .-. بعد برگشت ب دلوش دختر خالم گف :
خب دختر نگینی تو چی میخوری ؟
" دختر خالم بینیشو پرسینگ زده به خاطر همین گف دختر نگینی :/ "
بعد دختر خالم از من بد تر ...
بلند شد گف : با کی بودی ؟ :/
گفت با شما 
داد زد گف نشنیدم ؟ یبار دیگه تکرار کن تا دهنتو گل بگیرم ؟؟
گارسونه ساکت شد بعد رییس کافه اومد صحبت کنه ،
بعد دختر خالم کلی بارش کرد رییسه ام گفت ببخشید اشتباه از ما بوده 
و فلان...
بعد یهو یه مَرده مُسن از دور به من همینجور زل زده بود.
من هی چن بار نگاش کردم شاید از رو بره اما هی زل زده بود .
اعصابم خورد شد داد زدم گفتم : چتههه نگا میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دختر ندیدی؟؟؟؟
*نازی اروم گفت ول کن مهزاد ...
بعد کثافت به من گفت : دهنتو ببند بچه !
من اولش کپ کردم چون واقعا تا حالا با کسی دعوا نکرده بودم !
بعد گفتم : نبندم مثلا چیکار میکنی ؟
بعد یه سیب گرفت تو دستش یجوری ک بخاد 
منو تهدید کنه پرت میکنم به سمتت هی گارد میگرف ...
منم دستام عرق کرد ترسیدم بعد یهو گریم گرفت 
بعد هر هر خندید عنتر تخس ...................
من فکر کردم واقنی میخاد بیاد بزنه :////
نازی منو بلند کرد برد تو ماشین بعد یهو یه دعوایییییی شد تو کافه...
همش تقصیر من بود ...
حتی میخواستم برم جلو یقه ی مرده رو بگیرم بکوبونم زمین !!! ینی واقعا میخاستم
این کارو بکنم !!!
بعد رفتیم تو ماشین منم همینجور از ترس شر شر داشتم گریه میکردم .
پسر خالم گفت چی شده ؟
من که زبونم بند میومد نازی براش گفت همه چیو
پسرخالمم رف تو کافه سعی کرد همه چیو آروم کنه ...
بعد دیگه ما بستنی نخورده برگشتیم خونه 
منم انقد ترسیده بودم فقط دنبال یه راهی میگشتم خودمو اروم کنم...
تو راه دختر خاله اینام برام آب هویج گرفتن اروم شم اما...
خلاصه خیلی بد بود !
همه چیم افتاد گردن من !
پسرخالم جلوی نازی و بهار و دلوش اومد برام پند نصیحت گرفت گفت
که نمیگمشون دیگه !
الان اومدم تو اتاق دختر خالم درم قفل کردم هی دارن در میزنن من جواب نمیدم :/
میخوام زنگ بزنم مامانم بیاد منو برداره ببره خونه مامان بزرگم پیش خودش ولی
گوشی ندارم :/
اصلا خیلی معذبم الان واقعا ... :(
دلم نمیخاد اینجا باشم :(((
میدونین احساس اضافی و دردسر بودن بهم دس داده !!!
به خودمم قول دادم دیگه خونه دختر خالم نرم :(
خیلی خجالت میکشم خیلی :(
اه ...
همین خدافس :(

تصویر مرتبط







دیدگاه ها : :(
آخرین ویرایش: شنبه بیست و ششم خردادماه سال 1397 ساعت 12 و 26 دقیقه و 14 ثانیه